سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

15

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

بىنهايتى و بىغايتى كردم ديدم كه هيچ دريا در وى نمىنمايد و ناچيز شود باز نظر كردم طايفهء را در خوشى و در سماع و در شادى ديدم گفتم اين‌ها بهشتيانند و طايفهء را درد و ناله ديدم گفتم كه اين دوزخيانند باز نظر كردم حسد و كين و عداوت مىديدم در بعضى گفتم كه بارى در پس اين‌ها نظر كنم تا ببينم كه كيست كه اين‌ها را در هوا كرده است و مرا مىنمايد اللّه را ديدم كه اين‌ها را در دست گرفته است و در پيش من مىدارد تا ببينم و اين نقشها را در پيش من مىنگارد تا مرا نگار برمىنهد و مىآرايد همان ساعت ديدم كه آن درخت خار حسد و عداوت و كين همه در پيش من ياسمن سپيد شد و شكوفه و گل شد و فروريزد در پيش من باز اگر غم و اندوه آيدم مىبينم كه آن غم و اندوه و زلف مشكين اللّه است كه بر روى من انداخته است آن را باز مىبينم كه برمىدارد آن را از من گوئى كه اللّه اين‌ها را كه مىبينم رهنمون كرده است بعزيز داشت من كه نعمت‌اللّه‌ام و نعمت اللّه عزيز مىبايد داشتن و اللّه اعلم . فصل 14 حسين را گفتم كه نورزيدى تا اينجا كه زمين مرده بود و غير تو بود زنده شد اگر بورزى تا خود را نيز زنده كنى بطريق اولى بود ، از زنده شدن غير كه زمينست چنين خوشىات مىآيد تا از زنده شدن خودت تا چه خوشيهات آيد ، كار به اندازه توانايى و داناييست چون قدرت و علم اللّه را اندازه نيست كار او را هم اندازه نيست اين‌قدر حياتت اللّه داده است اگر بورزى زندگى دهدت كه اين زندگى در برابر آن زندگى مردگى باشد و اين حيات كه دارى زمينى آمد كه نبات او خوشى و ناخوشى و قدرت و علم اختيار « 1 » آمد گفتم اين باغ و خيارزار و پنبه‌زارى كه مىورزى چون ازو دور تر شوى هم از باغ و هم آن منافع وى دور باشى و محروم باشى چرا باغى را نورزى كه هركجا به روى آن باغ و آن بوستان با تو باشد اگر در باغ و بوستان غيبى را نمىبينى بارى اين باغ و بوستان كه از اللّه در تو مىنمايد نظر بكن از آنك هر مزه كه در خود يا بى و هر جمالى را كه مشاهده كنى و هر صورت بستانى را كه ببينى اين همه آثار از اللّه است در تو وقتى كم مىشود و وقتى بيش مىشود و وقتى شاخهاى ديگرگون از تو بيرون مىزند پس سهل چيزى است خوشى اين جهان

--> ( 1 ) - و اختيار ظ .